برگشتم، با همه آنچه داشتم برگشتم ... خسته از همه بیتفاوتیها ... خسته از همه لج بازی های کودکانه ... خسته از با خود بودن؛ خسته از با تو نبودن ... دلتنگیهایم شکل تو شده است خوابهایم بوی تو را میدهد ... دستم شبیه دستهایت شده ... راستی دستهایمان چه شکلی بود ... بالبال می زدم که برگردم، پرپر میشدم که ببینیام ... همه زندگی خلاصه شده بود در رسیدن ... و حالا که بر گشتهام آیا مرا میبینی؟ ...آیا مرا نقاشی میکنی؟ ...آیا برایم باز هم میخوانی؟ ...
برچسب:
نویسنده: حمید محمودی
وقتی چهل زمستان پیشانی تو را از همه طرف احاطه و محاصره کرد و در کشتزار جمال تو چین و شیارهای عمیق حفر نمود زمانی که این پوشش جوانی غرور آمیز را به صورت لباس ژنده و کم ارزش درآورد اگر از تو پرسیدند آن همه زیبایی تو کجا شدند آن همه خزانه با ارزش روزهای نشاط و جوانی کجا رفتند اگر بگویی در گودی چشمان فرو رفته ام گم شده اند شرمساری بی فایده است چقدر سرمایه گذاری زیبایی اگر میتوانستی جواب دهی “این طفل زیبای من حساب مرا صاف و جوابگو عذرخواه پیری من است” زیباییش
برچسب:
نویسنده: حمید محمودی
برچسب:
نویسنده: حمید محمودی
برچسب:
نویسنده: حمید محمودی
برچسب:
نویسنده: حمید محمودی
برچسب:
نویسنده: حمید محمودی
برچسب:
نویسنده: حمید محمودی
برچسب:
نویسنده: حمید محمودی
برچسب:
نویسنده: حمید محمودی
برچسب:
نویسنده: حمید محمودی
برچسب:
نویسنده: حمید محمودی
برچسب:
نویسنده: حمید محمودی