خسته برگشته ام
-
تاریخ: 1405/6/9 ساعت: 4:30
برگشتم، با همه آنچه داشتم برگشتم ... خسته از همه بیتفاوتیها ... خسته از همه لج بازی های کودکانه ... خسته از با خود بودن؛ خسته از با تو نبودن ... دلتنگیهایم شکل تو شده است خوابهایم بوی تو را میدهد ... دستم شبیه دستهایت شده ... راستی دستهایمان چه شکلی بود ... بالبال می زدم که برگردم، پرپر میش...
عمر گران
-
تاریخ: 1405/6/9 ساعت: 4:30
وقتی چهل زمستان پیشانی تو را از همه طرف احاطه و محاصره کرد و در کشتزار جمال تو چین و شیارهای عمیق حفر نمود زمانی که این پوشش جوانی غرور آمیز را به صورت لباس ژنده و کم ارزش درآورد اگر از تو پرسیدند آن همه زیبایی تو کجا شدند آن همه خزانه با ارزش روزهای نشاط و جوانی کجا رفتند اگر بگویی در گودی چشمان فر...
متمایز از دیگران
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 17:35
وقتی که زندگی من هیچ چیز نبود هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری دریافتم باید، باید، باید دیوانه وار دوست بدارم کسی را که مثل هیچ کس نیست
《 تقدیر من و تو 》
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 17:35
زندگی آب روانی است، روان می گذرد هر چه تقدیر من و توست، همان می گذرد
خودت بیا !!
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 17:35
تو را هیچ گاه آرزو نخواهم کرد !!! تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی نه با آرزوی من ....
عشق
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 17:35
کاش می شد عشق را آغاز کرد با هزاران گل یاس آن را ناز کرد کاش می شد شیشه غم را شکست دل به دست آورد نه این که دل شکست
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 17:35
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست تا اشارات نظر نامه رسان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
خسته برگشته ام ....
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 17:35
برگشتم، با همه آنچه داشتم برگشتم ... خسته از همه بیتفاوتیها ... خسته از همه لج بازی های کودکانه ... خسته از با خود بودن؛ خسته از با تو نبودن ... دلتنگیهایم شکل تو شده است خوابهایم بوی تو را میدهد ... دستم شبیه دستهایت شده ... راستی دستهایمان چه شکلی بود ... بالبال می زدم که برگردم، پرپر میشدم که ببی...
باید از نو شروع کرد .
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 17:35
باید یک بار به خاطر همه چیز ، گریه کرد . آنقدر ، که اشک ها خشک شوند . باید ، این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد و به چیز دیگری ، فکر کرد . باید پاها را ، حرکت داد و همه چیز را ، از نو شروع کرد ... . .
به آنان که ما را رها نمودند بگویید ....
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 17:35
به آنان که ما را رها نمودند در خاک خالی، بیآب و بیگیاه بیهیچ اشک و آه بگویید: ما ریشه در خویش داشتیم و سبز گشتیم و سبز شد بهار…
شهر قصه های مادربزرگ
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 17:35
این شهر شهر قصه های مادر بزرگ نیست که زیبا و آرام باشد آسمانش را هرگز آبی ندیده ام من از اینجا خواهم رفت و فرقی هم نمی کند که فانوسی داشته باشم یا نه کسی که می گریزد از گم شدن نمی ترسد
روزِ جدید
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 17:35
دوباره به آفتاب سلامی دوباره دادم! سلام میکنم به باد به بادبادک و بوسه به سکوت و سوال و به گلدانی که خواب ِگل ِهمیشه بهار می بیند! سلام میکنم به چراغ به چراهای کودکی به چالهای مهربان ِگونهی تو! باورکن من به یک پاسخ کوتاه به یک سلام ِ سرسری راضیم! آخر چرا سکوت میکنی ؟